حاج ملا هادي السبزواري

347

شرح مثنوى

ز استاد چو وصف جام جم بشنودم خود جام جهان نما و عالم بودم و در اوّل شرح - در معنى نى - گذشت بيانى برين مطلب . ( ( 1749 ) ) پس به چه نام و لقب خواندى ملك * بندگان خويش را اى منتهك ن 1129 7 - ك 378 33 ملك : يعنى ملك الملوك . و مراد از نام و لقب ، ماهيات و لوازم ذوات است كه برداشته است . چه ، ماهيّات ، اسامىِ وجوداتند . ماهيّت انسان ، اسم مجمل اين وجود جامع ، و حيوانِ ناطق ، اسم مفصّلش . پس چون هوا نبودى ، ماهيّات صبر و صدق و حلم و شجاعت و سخاوت و نحو اينها ، نبودى . ( ( 1752 ) ) رستم و حمزه و مخنث يك بدى * علم و حكمت باطل و مندك بدى ن 1129 10 - ك 378 34 مندك : متلاشى و پراكنده . مندك شدن اينها به جهت آن است كه ظهور جملهء اشيا به ضد است . ( ( 1754 ) ) بهر اين دكان طبع شور آب * هر دو عالم را روا دارى خراب ن 1129 12 - ك 378 35 بهر اين دكان طبع : يعنى هر چه موافق اين طبع ظلمانى است ، مىخواهى و هر چه موافق نيست ، نيستىِ آن را مىخواهى . مثل آن كه برد نباشد ، كه وقتى موافق طبع تو نيست . و همچنين حرارت . و فلان بزرگ نباشد ، كه از تو خراج گرفت و آفتاب گرم نباشد كه مصدّع تو شد ، و باران نباشد كه بالّ ثوبِ تو و مُرَطِّبِ تو شد و هكذا فعلل و تفعلل و نمىفهمى كه اين و آن نباشد ، تو نيستى پس اين خواهشها ، در قوهء خواهش نيستى خود است . اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى ( ( 1757 ) ) ز انكه اينها بگذرد آن نگذرد * دولت آن دارد كه جان آگه برد ن 1129 15 - ك 378 37 اينها بگذرد : چه ، صفت تابعِ موصوف است . و رنج و درد و جوع و مانند اينها ، اوصافِ بدن است . و بدن متلاشى شود و بگذرد . پس او صافش نيز بگذرد . و اما معرفت و آگهى از خدا و قاهريّتِ روح بر قُوى و عدم انفعال و حريّت و نحو اينها ، صفات روح است . و روح ، مجرّد است ، و فساد و زوال ندارد . پس اين اوصافِ روحانيّه هم زوال ندارد . و همچنين مقابلاتِ اوصافِ حميده .